تبليغاتX
مجله اینترنتی کارنامه

حدود یک ماه پیش سومین تحریم شورای امنیت سازمان ملل متحد علیه جمهوری  اسلامی ایران به تصویب رسید. موضع گیری تکراری دولت مردان ما در باب تحریم ها و تبلیغات رسانه های حامی دولت حنایی است که دیگر رنگی ندارد. حرف های همیشگی دولت نهم و همه چیز را سر دولتمردان قبلی و دشمنان خارجی خراب کردن تکراری شده است.

شاید این سخن که" تحریم ها هیچ تاثیری بر مسائل داخلی کشور و اوضاع جامعه ندارد " برای آنان که به فضای سیاسی جهان و ایران آگاهند بیش از یک طنز تلخ نباشد. قرار بود در دولت عدالت محور آقای احمدی نژاد پول نفت بر سر سفره های مردم بیاید ولی گویا با این افزایش قیمت ها بایدبا تمام تلاش نان را سر سفره های مردم نگه داشت .

 من برای آنکه متوجه وضعیت بد اقتصادی کشورم شوم هیچ نیازی نیست کارشناس امور اقتصادی باشم. کافی است در بازار دوری کوتاه بزنم تا متوجه این وضع شوم. کافی است از رشد وحشتناک قیمت زمین و خانه در چند سال اخیر آگاه باشم تا هیچ آماری از سوی هر نهادی که باشد مرا قانع نکند که اوضاع اقتصادی جامعه مطلوب است. کافی است حافظه ام را به کار بیاندازم و شعارهای تبلیغاتی آقای احمدی نژاد را در انتخابات ریاست جمهوری به یاد بیاوردم. (از صحبتش در باب حجاب گرفته تا مسائل اقتصادی) تا متوجه تناقض های این بین شوم. کافی است از رابطه نه چندان جالب دولت و مجلس و سخنان آقای احمدی نژاد که در اواخر سال گذشته در باب مجلس آگاه باشم تا بدانم نظر محمود احمدی نژاد در مورد نمایندگان مردم و تصمیمات آنها چیست. کافی است از رابطه ایشان با آقای قالیباف و جدل های ما بین این دو نفر آگاه باشم تا متوجه نا هماهنگی میان دولت و دیگر نهادها شوم. کافی است نطق پیش از دستوردکتر شجاع پوریان در مجلس شورای اسلامی را پیرامون مسئله سفرهای استانی شنیده باشم تا به پشت پرده های این سفرها و ضررهای آن و نگاه سودجویانه دولت به آن آگاه شوم. کافی است بدانم آرای 15 کشور شورای امنیت سازمان ملل متحد در باب صدور قطعنامه سوم علیه ایران 14 رای مثبت و یک رای ممتنع بوده(آن هم از سوی اندونزی) تا دیگر این حرف ها را که" روابط خارجی مطلوب است" باور نکنم. کافی است از ادبیات سیاسی جهان آگاه باشم و کشورهای بزرگ و قدرتمند سیاسی (اما نه صرفا ظالم) را بشناسم و از روابط خارجی دولت اندکی خبر داشته باشم تا بفهمم مشکل از خودمان است. اصلا کافیست چشمانم را باز کنم و این همه آمد و رفت را در کابینه ی شما ببینم . غیر از این است که اخراج این همه وزیر اعتراف ضمنی به اشتباهات گذشته است .

آقای احمدی نژاد! وقتی زیر باران ایستاده ام نیازی نیست کارشناس هوا شناسی باشم تا بدانم که باران می بارد. حالا شما هرچه می خواهید در صدا و سیما حضور یابید و پیرامون مسائل مختلف ساعت ها و ساعت ها صحبت کنید و با مجری برنامه خوش و بش کنید و خود را با شهید رجایی هم محله اعلام کنید!!!

آقای احمدی نژاد ! برای چهره های بزرگ و علمی و سیاسی ایران احترام قائل باشید. نوع بر خورد شما با آنها بیانگر نوع تفکرات شماست .آقای احمدی نژاد ! هر چند که هشدارهای سید محمد خاتمی و هاشمی رفسنجانی را نشنیده باشم و هر چند که صحبت های شما راجع به آنان را باور کنم و هر چند که  مطبوعات منتقد دولت تعطیل باشند ، باز هم پی بردن به وضعیت نا مطلوب جامعه کاری چندان سخت و دشوار نیست. یادش بخیر سالروز دو ساله شدن دولت شما ! آن موقع که روزنامه شرق مطالب زیادی در باب وضعیت اقتصادی دولت شما می نوشت. چه زیبا می گفت صادق زیبا کلام و چه زیبا مسعود بهنود راجع به دولت شما اظهار نظر می کرد. یادش چه تلخ است که فقط  چند روز بعد از این نقدها شرق تعطیل شد. و چه تلخ است یاد تعطیل شدن روزنامه هم میهن ! بعد از جواب های عجیب شما در مجلس به نمایندگان و بیان این مطلب که گوجه در محله شما ارزان قیمت است، روزنامه هم میهن تیمی از خبرنگاران خود را به محله شما فرستاد و قیمت گوجه و گوشت و … را در محله شما به چاپ رسانید و  ثابت کرد که اگر قیمت ها در محله ی شما بیشتر از دیگر جاها نباشد اصلا کمتر نیست و در پایان نوشت که آیا آقای احمدی نژاد فکر نمی کند که شاید یک ایرانی از محله آنها رد شود و اتفاقا قیمت گوجه را بپرسد و بعد با خود بگوید که" آیا رییس جمهور ایران در مجلس دروغ گفته است ؟" و باز هم یادش چه تلخ است که روزنامه هم میهن چند روز بعد از این مقاله تعطیل شد. به یاد بیاورید آن روز هایی را که به خاطر مسئله بنزین، پمپ بنزین های بسیاری را در کشور به آتش کشیدند و صدا و سیما در خواب گران به تعریف و تمجید از شما و نحوه  فعالیت دولت می پرداخت. شاید اگر کمی آستانه نقد پذیری و تحملتان بالاتر بود امروز وضعمان خیلی بهتر از این بود شاید شاید شاید …!  چه فایده ! آقای احمدی نژاد ! هر وقت ماهی را از آب بگیرید تازه است ولی با این وضعیت باید گفت " خدا کند این یک سال آخر هم به خیر بگذرد" .

خسرو پاکزی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 23:24  توسط تحریریه مجله کارنامه  | 

نروژ، زادگاه هنريك ايبسن در حاشيه شمالي و غربي شبه جزيره اسكانديناوي قرار دارد. اين كشور به لحاظ تاريخ اجتماعي، شامل قسمتهاي زيادي بوده كه هر يك به صورت سلطنتي اداره مي‌شدند و هميشه با هم در جنگ بودند. در سال 890 م تمام كشور، يكپارچه و متحد مي‌شود؛ اما اين كشور حتي در آن ايام نيز هيچگاه آداب و رسوم و لهجه واحدي پيدا نمي‌كند. . در سال 1397 م سه كشور نروژ، سوئد و دانمارك متحد مي‌شوند و قدرت را به دست يك شاه مي‌سپارند. بعدها با خروج سوئد از اتحاديه و تضعيف نروژ، اين كشور در سال 1539 م به تبعيت دانمارك در مي‌آيد و زبان دانماركي بر زبان نروژي مقدم مي‌شود. پس از آن نروژ از دانمارك گرفته شده و به سوئد واگذار مي‌شود. در نيمه دوم قرن نوزدهم، نروژ بي‌سر و سامان و آشفته مي‌شود

نروژيها تا قرن نوزده، درام هنري اروپايي را نمي‌شناسند. نه نمايشنامه‌نويس دارند، نه بازيگر، نه تئاتر. عاقبت در قرن هجدهم، "هول برگ" پايه اين هنر را مي‌گذارد و" وسل" آن را متحول مي‌كند و رشد مي‌دهد. در سال 1937 تئاتري در كريستیانا تأسيس مي‌شود كه منحصرا آثار دانماركي را به نمايش مي‌گذارد. در سال 850 ويولونيست هنرمند، "اوله بول" تأسيس نخستين تئاتر ملي را در شهر "برگن" اعلام مي‌دارد.

زندگی هنریک جان ایبسن

هنریک جان ايبسن (تولد 20 مارس 1828- مرگ23 مه 1906 ) نمایشنامه نویس مشهور نروژی در شهر کوچک و ساحلی اسکین و در یک خانواده مرفه بدنیا آمد. اغلب از او به عنوان "پدر نمایش مدرن" یاد می کنند. ایبسن یکی از بزرگترین نویسندگان نروژ و نماد این کشور است.

خانواده او وابسته به سنت و مذهب بودند و ميانه خوبی با پيشرفت و تجدد نداشتند. ايبسن در نوجوانی پس از ورشكستگی پدرش براي نخستين بار، طعم فقر و تنگدستی را می‌چشد و از اين دوران به بعد، چنان به او سخت می‌گذرد كه تا آخر عمر، همواره از فقر و درماندگی همچون كابوسی دردناك می ‌هراسد.

بعد از تولد او اوضاع خانواده تغییر کرد. مادرش به مذهب روی آورد برای تسکین پیدا کردن روحش، و پدرش هم دچار افسردگی شد. پس از ورشکستگی آنها در 1836، آنها درخانه ای ویرانه در یک روستا زندگی می کردند، و روستاییان همسایه که آنها را مثل خود نمی دیدند، به چشم تحقیر و تردید به آنها می نگریستند.همین دوران باعث شد که ایبسن در بزرگسالی مردی گوشه گیر و محتاط در ارتباطاتش باشد.

شخصیت های نمایش های او اغلب از وضعیت خانه و پدر و مادرش گرفته شده اند. ایبسن در کودکی به نقاشی علاقه فراوان داشت، ولی فراهم نبودن وسائل مانع به ثمر رسیدن او بود. هنریک در سن 15 سالگی در داروخانه ای در شهر گریمستاد به شاگردی مشغول شد. در سال چهل و شش او صاحب فرزندی نا مشروع از یک خدمتکار شد. با وقوع انقلاب 1848 در شمال اروپا ايبسن به سرودن اشعار آزاديخواهانه پرداخت . در سال 1850 برای ادامه تحصیل و به امید اخذ دکترا در رشته پزشکی به شهر کریستیانیا ( اسلو کنونی، پایتخت نروژ ) عزیمت نمود.

هنگامی که در رشته تحصیلی خود موفق نشد به نوشتن روی آورد. مطالعه تاریخ روم و توطئه "کاتلینا" و خطابه های سیسرون و همچنین شرح انقلاب فرانسه در 1848 باعث شد که ایبسن اولين نمايشنامه خود را در سال 1850 نوشت. اولین اثر او به نام کاتلین در زمانی که 22 ساله بوده منتشر شده.

در همین ایام کشمکش های سیاسی، ایبسن را به سمت سیاست کشاند. عضو اتحادیه کارگران شد و مدتی با نوشتن مقالات سیاسی و هنری در انتشار چند روزنامه دست داشت. ولی محل روزنامه در معرض حمله پلیس قرار گرفت و کارکنان آن به استثنای ایبسن، همه بازداشت شدند. ایبسن که طبعی نقاد و حقیقت جو داشت و روحش با بند و بست های سیاسی و تبلیغ و شعار دادن سازگار نبود، پس از این واقعه از سیاست بیزار شد و از آن دست کشید.

یک سال بعد، اول بول، مدیر تماشاخانه شهر "برگن" در تماشاخانه اش، شغلی به او داد. در طول پنج سالی که در این تماشاخانه مشغول به کار بود، سفرهای بسیاری به، کپنهاگ، درسد داشت و مطالعاتی در زمینه تئاتر به انجام رساند. او در اين تئاتر با 145 نمايش همکاری کرد و در این مدت او هیچ نمایشنامه ای ننوشت. ولی با تمرین در تئاتر، تجارب بسیار خوبی کسب کرد که بعدا در نمایشنامه نویسی به کمکش آمد.

ايبسن از سال 1858به کريستيانا (اسلو کنونی) بازگشت تا به کارگردانی در تئاتر ملی کریستیانا بپردازد. او با سوزان تورسن ازدواج کرد و حاصل این ازدواج، تنها فرزندشان به نام سگارد بود. خانواده او در شرایط سخت و فقر به سر می بردند و ایبسن از زندگی در نروژ مایوس شد. در سال 1864 او کریستیانا را رها کرد و به ایتالیا رفت. او در 27 سال بعد به سرزمینش بازنگشت، و هنگامی که بر گشت یک نویسنده مشهور و بحث انگیز بود.

او اثری به نام کمدی عشق نوشت و در آن حرمت و پاکیزگی زندگی زناشویی را مورد استهزا قرار داد. ایبسن سی و شش ساله بود کهبه روم رفت و در آنجامدتی با فقر و بیماری مالاریادست به گریبان شد. اثر بعدی او در سال 1865، با نام براند، باعث شهرت او شد. قهرمان داستان همه چیز را فدای عقیده و ایمان خود می کند. این اثر شرایطی را برایش به وجود آورد که او نمایشنامه پرگنت را نوشت. با موفقیت آثارش، ایبسن تلاش بیشتری را برای تاثیر دادن بیشتر عقاید و باورهایش در نمایش داد و توانست سبکی را بوجود آورد که به "نمایش ایده" معروف گشت. نمایشنامه های بعدی او دوران طلایی نمایشنامه نویسی اوست، که او را به مرکز بحث در اروپا تبدیل کرد.

ایبسن در 1868 از ایتالیا به آلمان رفت. در آنجا او سالها وقت صرف نمایشنامه امپراتور و گالیله کرد که شرح زندگی و دوران یکی از امپراتورهای رومی، ژولین مرتد بوده.

در 1870 ايبسن پنجاه قطعه از اشعارش را با نام "خرس شكنجه شده" منتشر مي‌كند. سه سال بعد، قيصر و جليلي را چاپ كرد و پس از گذشت چهار سال از انتشار اين نمايشنامه، عنوان دكتراي افتخاري را از دانشگاه اوپ سالا دریتفت کرد و نمايشنامه اركان جامعه را به چاپ رساند. ارکان اجتماعداستان مرد گرگ صفتی است که خود را به لباس میشی درآورده و با تظاهر به تقوی و پرهیزکاری، مایه فساد اجتماع می شود.

در 1879 خانه عروسك و ارواح را منتشر مي‌كند كه موضوع آن بر اساس نظريه وراثت است. اما آنقدر تيره و تاريك و بدبينانه به زندگي و آينده بشر اروپايي نگاه مي‌كند كه به مذاق هيچكس خوش نمي‌آيد و آنقدر سنت ستيز است كه همه را بر عليه خودش مي‌شوراند. نمايشنامه تا دو سال به نمايش در نمي‌آيد و هيچكس در مقابل موضع‌گيري مردم از ايبسن حمايت نمي‌كند. همين واكنشهاست كه در واقع ايبسن را در مقابل مردم قرار داده و انگيزه نوشتن «دشمن مردم» را فراهم مي‌كند. ايبسن يك سال در روزنامه‌ها به مبارزه مي‌پردازد. اما از مبارزه‌اش در مقابل مردم و حتي خود روزنامه‌ها نتيجه‌اي نمي‌گيرد و گوشه نشين مي‌شود و در سال 1882 پس از يك سال سكوت، دشمن مردم را مي‌نويسد و دشمن واقعي مردم را در آن معرفي مي‌كند. ايبسن در اين نمايشنامه، ضمن رد نظر اكثريت، روزنامه‌ها را نيز به باد انتقاد مي‌گيرد. شخصيت دكتر استوكمان در دشمن مردم تا آن اندازه منطبق بر شخصيت خود ايبسن است كه ايبسن به ناشرش چنين مي‌نويسد: "دكتر و من درست با يكديگر توافق داريم. در موضوعهاي بسيار فراوان هماهنگيم. اما دكتر كمي لجوجتر از من است." دكتر استوكمان در واقع همانند ايبسن، يك پيشرو است كه همواره قصد مبارزه با اكثريت و دفاع از اقليت را دارد.

نمایشنامه نویس امریکایی، آرتور میلر، برداشت خود را از نمایشنامه را با توجه به شرایط سیاسی امریکا نوشت. حتی فیلم بنگالی "گاناشاترو" که همان معنی دشمن مردم را میدهد، توسط ساتیا جیت رای به صورت فیلم درآمد و جایزه اسکار را گرفت. همچنین استیو مک کویین، این نمایشنامه را در سال 1978 با بازی خودش، به تصویر کشاند. مرغابی وحشی که ایبسن آنرا در سال 1884 نوشت، به نظر بسیاری بهترین و همچنین دشوار ترین اثر ایبسن است.

ايبسن روش های واقعگرانه در نمايشنامه نويسی را با الهام از چخوف رواج داد. و حتی وجود ای رئالیسم را در حال حاضر می توانیم ببینیم.

ایبسن در سال 1891 به نروژ بازگشت، ولی نروژ تغییر کرده بود. خود ایبسن تاثیر بسزایی در این تغییرات داشته. دوران ویکتوریایی در حال پایان یافتن بود و جامعه به سوی مدرنیسم در حرکت بود. نه تنها در تئاتر، بلکه در تمام جامعه.

ایبسن در 23 می سال 1906 در کریستیانا (همان اسلو) بر اثر سکته مغزی درگذشت. هنگامی که پرستارش می خواست خبر بهتر شدن ایبسن را بدهد، او با ناله گفت: "برای کشورم." و درگذشت.

دوره اوليه آثار او برگرفته از اسطوره ها و افسانه های نروژی بود که به زبان منظوم و شاعرانه نوشته شده بود. اين آثار اگرچه حال و هوای رمانتيک دارند ولی رگه های واقعگرايی و صراحت در آن ها ديده می شود. همين ويژگی سبب تمايز او از ساير درام نويس های رمانتيک هم عصرش مانندویکتور هوگو است.

رشد صنعت و تغيير ساختار اقتصادی در قرن نوزدهم که سوداگری در آن رشد می کند، ايبسن را به سوی تغييرات اساسی در نمايشنامه های خود سوق می دهد. در دوره دوم کار او از اسطوره ها و قهرمانان افسانه ای خبری نيست، بلکه اين مردم عادی هستند که شخصيت های نمايشی او را می سازند. اوج اين روش در نمايشنامه دشمن مردم مشهود است.

داریوش مهرجویی، کارگردان ایرانی، فیلم "سارا" را بر اساس نمایشنامه خانه عروسک ایبسن ساخته. در این فیلم شخصیت "سارا" همانند شخصیت "نورا" در خانه عروسک است و مشکلاتی مثل نورا را دارد با این تفاوت که مهرجویی به سارا پیش زمینه و فرهنگ ایرانی داده. خود مهرجویی می گوید: چون حال و هوای این نمایشنامه که در قرن 19 نوشته شده است، شبیه حال و هوای حال حاضر ایران است، این نمایشنامه را انتخاب کردم.

هر هفته 130 سالن تئاتر در سرتاسر دنيا يکی از نمايشنامه هاي ایبسن را برروي صحنه می برند. سال 2006 بخاطر یکصدمین سال درگذشت ایبسن، سال ایبسن نام گذاری شد. درسال 2006 یک نمایش از زندگی ایبسن به نام، "مرگ ایبسن کوچک"، به روی صحنه رفت.در تمام عکسهایی که از ایبسن موجود است، او فقط در یک تصویر لبخند بر چهره دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 14:45  توسط باور  | 

Part II

رگ فلسفه ات ورقلمبيده . دلت براي « 2001 : يكي اديسه ي فضايي » تنگ شده . مي خواهي غرق دنياي ميمون هاي داروين شوي ، يك تكه استخوان را دنبال كني تا به يك سفينه برسي و دست آخر به اراجيف يك ابر رايانه ي رو به مرگ گوش كني . ولي نمي داني كه حوصله چيزي است كه هيچ چيز حالي اش نمي شود ، نه فلسفه ، نه نوستالژي ، نه هنر و نه [ ... ] * . به همين راحتي بي خيال فلسفه مي شوي و خودت را آماده مي كني تا « به دوست كوچيكش سلام كني » * .

ادامه دارد ...

1 - نمي شود گفت .

2 - اشاره به يكي از ديالوگ هاي فيلم Scarface با بازي آل پاچينو و به كارگرداني برايان دي پالما . اصل ديالوگ اين است : « Say hello to my little friend »

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 14:4  توسط کژوان  | 

                    

 

خدا فریاد زد : " کجا داری میری ؟ "

گفتم : " زود برمیگردم ..  "

گفت : " دفعه ی قبل هم همینو می گفتی ..  "

گفتم : " نه .. اون موقع جوون (=جوان) بودم ؛ عقلم نمیرسید .. اشتباه زیاد میکردم .. الآن بزرگ شده ام .. "

گفت : "خودت میدونی .. برو .. فقط زیاد دور نشو ..  "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:9  توسط www2006  | 

 

زن ( رو یه مرد و با شوق و اشتیاق ) : راستی ! پنجشنبه ولنتامه ها ..

مرد ( در حال تماشای اخبار )  : ولنتام چیه دیگه .. ؟

زن : یعنی باید به من کادو بدی ..

مرد ( رو به تلویزیون ) : اِ اِ ... روز ِ زنه !؟

زن : نه .. روز ِ عشقه ..

.

.

مرد ( همچنان رو به تلویزیون ) : هیسسس.. از سهمیه ی بنزین عید میخواد بگه !!

زن ( شاید مثل ِ همیشه ) : میرم شام بیارم ..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 20:22  توسط www2006  | 

وودی آلن


 

وودی آلن به روایت وودی آلن

حامد اصغری

اول دسامبر 1935 به دنیا آمدم. از زمانی که 5 سال و شایدم بیشتر داشتم به سینما می‌رفتم و عاشق فیلم دیدن شدم. ما در بخشی از بروکلین که مخصوص طبقه متوسط و کم درآمد بود زندگی می‌کردیم. حدود 25 سالن سینما در محله‌های اطراف جایی که زندگی می‌کردیم وجود داشت که با خانه‌ی ما فاصله زیادی نداشتند و می‌توانستم پیاده بروم و بیایم. بنابراین زمان زیادی را در سینما می‌گذراندم. بچه‌های همسایه معمولا سینما نمی‌رفتند چون پدر و مادرشان مانع سینما رفتن آن‌ها بودند. آن‌ها عقیده داشتند بچه‌ها در این سن و سال باید در هوای آزاد بازی کنند، ورزش کنند، آبتنی کنند. می‌گفتند سینما و فیلم دیدن برای چشم‌ها خیلی مضر است. اما پدر و مادر من مرا به زور به کاری وادار نمی‌کردند. همیشه از تابستان‌ و هوای گرمش نفرت داشتم. در عوض می‌رفتم سینما. آن‌جا سیستم تهویه مطبوع داشت و گاهی 5 یا 6 بار در هفته به سینما می‌رفتم. در همان سنین نوجوانی احساس کردم بعضی از کارگردان‌ها بهتر از بعضی‌های دیگرند. قبلا به این مسئله توجه زیادی نداشتم. در 15 سالگی در نزدیک خانه‌ی ما چند تا سالن سینمایی که فیلم‌‌های خارجی نمایش می‌دادند باز شد. در زمان جنگ نمی‌توانستم فیلم‌های خارجی زیادی ببینم اما بعد از جنگ شروع کردم به دیدن شاهکارهای بزرگ اروپایی. آن فیلم‌ها خیلی متفاوت بودند و من به سرعت به این فیلم‌ها معتاد شدم. احساس می‌کردم این فیلم‌ها از فیلم‌های آمریکایی کامل‌ترند. یک بار داشتم فیلمی از دزدان دریایی را تماشا می‌کردم که فکر کردم هی پسر، من هم می توانم از این کارها بکنم. همیشه دوست داشتم نویسنده بشوم. آخر من همیشه می‌توانستم بنویسم حتی قبل از این‌که خواندن را یاد گرفته باشم. می‌توانستم از خودم قصه‌های جالب در بیاورم. وقتی که استخدام شدم برای آن‌‌ها شوخی‌های بامزه و داستان‌های حیرت‌آور و هیجان انگیز می‌نوشتم و بعد شروع به نوشتن برای تلویزیون و رادیو کردم بعد فیلمنامه نوشتم و سرانجام کارگردانی هم کردم. هنوز راه رسم کار را به اندازه کافی نمی‌دانستم. آخر من به اندازه کافی درس نخوانده بودم من را همان ترم اول از مدرسه اخراج کردند. خیلی زمان برد تا کتاب‌های فروانی را بخوانم و نمایش‌های زیادی تماشا کنم. ولی از آن‌ها چیزهای زیادی را یاد گرفتم و توانستم در این کار پیشرفت کنم. هنگام نوشتن حسی مثل پیکاسو دارم آخر پیکاسو گفته وقتی یک فضای خالی می‌بینی باید آن را پر کنی. من هم از کاغذ سفید متنفر بودم و دوست داشتم کاغذها را سیاه کنم. در نوجوانی اصلا مطالعه کتاب را دوست نداشتم. هیچ وقت کتاب را برای لذت بیشتر نخواندم. خواندن برای من بیشتر یک عادت و وظیفه است. اوایل برای مجله نیویورکر داستان‌های کوتاه می‌نوشتم. وقتی داستان‌های مرا چاپ می‌کردند خیلی هیجان زده می‌شدم چون نیویورکر مجله ادبی سطح بالایی بود. فکر می‌کنم دهه 60 بود. «تازه چه خبر خوشگله» را نوشته بودم. آن‌ها هم آن را چاپ کردند و من به نوشتن برای آن‌ها ادامه دادم. آدم با مطالعه کتاب یا دیدن فیلم یا شنیدن موسیقی مورد علاقه‌اش یاد می‌گیرد و به طریقی در طول سال‌ها بدون آن‌که تلاشی کنید وارد خون‌تان می‌شود.

چند جمله معرکه از وودی آلن :
1. اگر می‌خواهید به کسی کارگردانی فیلم را یاد بدهید می‌توانید به او بگویید مدام برو سینما. این کار جزئی از وجودت می شود.
2. مهم نیست مرگ کجا و کی سراغ من بیاید. مهم این است که وقتی مرگ بیاید آن‌جا نباشم!
3. دوست ندارم در قلب مردم زندگی کنم ترجیح می‌دهم در آپارتمان خودم باشم .
4.به من میگویند روشنفکر. می‌دانید چرا؟ چوم من هنرمندم. چون عینک می‌زنم و چون فیلم‌هایم فروش نمی‌رود.
5. عشق مثل یک استراحت‌گاه برای فراموش کردن این موضوع است که زندگی یک تراژدی است.
6. کمدی یعنی برادران مارکس. چون کمدی در ژن‌ها و سلول‌های آنها وجود دارد.
7. دوست ندارم مردم عادی مرا در آغوش بگیرند یا حتی به لباسم دست بزنند. ولی برگمان چرا. حتی می‌توانست لباس‌های مرا برای خودش داشته باشد.
8.وقتی نسخه نهایی منهتن آماده شد احساس کردم این اون چیزی نبود که می خواستم . به همین خاطر از یونایتد آرتیستز خواستم از پخش اون جلوگیری کنه و من هم در عوض یک فیلم مجانی براشون بسازم اما آن ها پاسخ دادند :از فیلم خوشمون اومده و قصد نداریم سرمایه مون رو به باد بدیم.
9.همیشه دوست داشتم یک فیلم بزرگ بسازم فکر نمی کنم این اتفاق بیافتد اگر این اتفاق می افتاد اون وقت وقتی سریر خون رو می دیدم احساس حقارت نمی کردم .
10.وقتی صبح از خواب بیدار می شم با بچه ها بازی می کنم و با فعالیت ها یی خودم را مشغول می کنم تا فراموش کنم که امیدی ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 17:45  توسط حامد اصغری  | 

مازيار رادمنش


محمد قوچاني کيست؟

شايد در آن روزهاي نخست که محمد قوچاني، جوان هجده ساله ريزنقش که مهم ترين وزني که در زندگي اش حمل کرده بود، وزن کتابهاي قطوري بودند که سالها چشم به آنها دوخته بود و مسحور بازي کلمات شده بود، وارد شهر شلوغ تهران در آخرين سالهاي عمر هاشمي رفسنجاني شد، هرگز گمان نمي کرد که روزي تلاش کند تا روزنامه اي مانند الاهرام را در ايران منتشر کند. و شايد در ذهن بلندپرواز جوان هجده ساله نمي گذشت که با گذشت کمتر از يک دهه، سردبير يکي از پنج روزنامه مهم ايران شود.

از روي شناسنامه تا سالهاي سفر

محمد قوچاني، روزنامه نگار و متولد 1355 در شهر رشت است. وي داراي مدرك كارشناسي ارشد علوم سياسي از دانشگاه آزاد تهران مركز است. محمد قوچاني اولين نوشته هاي آماتوري را در نشريه محلي « کادح» گيلان، زماني که تازه در سال اول دبيرستان بود، آغاز کرد. پس از سه مقاله که در آن نشريه نوشت، به همکاري با نشريه ورزشي «گام» که توسط دبير زيست شناسي اش به نام زره پوش اداره مي شد، پرداخت. اولين نوشته هايش در اين دوران نقد فيلم هاي سينمايي بود. همزمان با همين ها براي سروش نوجوان نيز مقاله مي نوشت. و مقالاتش فقط در حوزه ادبيات و هنر بود.

تهران، جايي که مردم روزنامه مي خوانند

با آمدن به تهران، کارش را با نشريات سراسري شروع کرد. اولين نشرياتي که با آنها کار کرد، روزنامه هاي «سلام» و « مبين» بودند. در سال 1374 وقتي اولين مقاله نسبتا جدي خودش را در کيان چاپ کرد، در رشت بود. مي گويد: "احساس شادي کردم، کيان آن روزها نشريه معتبري بود." اما تا سال 1374 هنوز مثل بسياري از آماتورها به عنوان فرستنده مقاله با مطبوعات کار مي کرد، تا آنکه در سن 19 سالگي با نشريه کاملا سياسي و جدي و تئوريک «عصرما» که ارگان سازمان مجاهدين انقلاب بود، کارش را آغاز کرد و تا سال 1377 در دفتر اين نشريه کار مي کرد. قوچاني مي گويد: "وقتي‌ سال‌ 74، 75 به‌ «عصرما» آمدم‌ در مطالبم‌ نه‌ عكسم‌ مي‌خورد و نه‌ حتي‌اسمم نوشته مي شد، كه‌ البته‌ اين‌ مطالب‌ در يك‌ جلد كتاب‌ به‌ نام «يقه‌سفيدها» چاپ‌ شده‌ كه‌ حجم‌ آنها قابل‌ توجه‌ بود. ولي‌ اسمم‌هيچگاه‌ نخورد." شايد نوشته هايي از بهنود و مطالبي که در نشريات خارجي مي خواند، براي او الگويي شد تا شيوه خاص گزارش تحليلي يا به قول خودش «نقد روايتگر» را انتخاب کند. پس از آن به دعوت ماشاء الله شمس الواعظين در ساختمان دوطبقه کوچکي در ميدان جوانان در شمال تهران، به طور تمام وقت به همکاري با روزنامه «نشاط» پرداخت. گفته مي شود شمس او را کشف کرد. "البته اين کشف واژه خوبي نيست. اين‌ تعبير هم‌ تعبير خود آقاي‌ شمس‌ است‌ ولي‌ به‌ هر حال‌ مسلم‌ است‌ كه‌ آقاي‌ شمس‌فرصت‌ خيلي‌ خوبي‌ در اختيار من‌ قرار داد." خودش مي گويد: "همه‌ چيزهايي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ الان‌ بلدم‌ از آقاي‌شمس‌ ياد گرفتم‌." کار قوچاني که به عنوان نويسنده گزارش هاي روز در دفتر روزنامه « جامعه» و «توس» آغاز شده بود، با توقيف «نشاط» در «عصرآزادگان» و «اخبار اقتصاد» ادامه يافت.

ديدگاهها و روشها

محمد قوچاني، تا مدتها، اگرچه در شيوه روايت و نويسندگي از نوعي نگاه مدرن و روايتگر که براي خوانندگان تازگي داشت، استفاده مي کرد، اما در فلسفه سياسي به نوعي پيرو نيروهايي بود که در نشريه «عصرما» در سازمان مجاهدين انقلاب کار مي کردند، کساني مانند «مصطفي تاج زاده» و «آرمين» و «سعيد حجاريان» که هر کدام يکي از تئوريسين هاي سازماني بودند که اگرچه سالها بود، نگاه چپ را در اقتصاد رها کرده بود، اما به اصلاحات سياسي مي انديشيد و شايد همين وجهه اصلاح طلبي آنها را جزو نيروهاي چپ و منتقد دولت و حکومت قرار مي داد. قوچاني البته خودش را خبرنگار مي داند و نه سياستمدار و معتقد است کار خبرنگار اين نيست که به جاي سياستمدار عمل کند. البته کساني مانند داريوش آشوري گفته اند که محمد قوچاني روشنفکر روزنامه نگار است، اما قوچاني خودش معتقد است که اگر هم بنا باشد او را روشنفکر به حساب آوريم، او يک روشنفکر توزيع کننده است، نه يک روشنفکر توليد کننده. محمد قوچاني سردبير، سرمقاله نويس و مصاحبه کننده خوبي است. وي که تا سن 26 سالگي با سبيلي نازک و صورتي معصوم، چهره اي کمابيش شبيه تصاوير شهداي چپ و مجاهدين خلق قبل از انقلاب داشت، از سه چهار سال پيش سبيلش را هم اصلاح کرد و به يک موجود بي نشانه و غير قابل محاسبه نزديک شد تا بشود بيشتر حرفه اي بشمارش آورد. وي اصولا آدمي خجالتي و بي سروصداست، کمتر مورد مصاحبه قرار مي گيرد و وارد بازي هاي نمايشي روزنامه نگاري زرد نمي شود.

دستگيري چهار نويسنده

موج برخورد با مطبوعات تقريبا به فاصله کمي از اعلام نتايج انتخابات مجلس ششم که اصلاح طلبان مجلس را به دست آوردند، آغاز شد. در قدم اول سعيد حجاريان با جواني همنام خودش به نام سعيد عسگر، يکي دو روز مانده به نوروز ترور شد، و با فاصله اي اندک، کنفرانس برلين برگزار شد و مجاهدين، تعدادي از نيروهاي حزب کمونيست کارگري و برخي ديگر از نيروهاي تندروي اپوزيسيون خارج از کشور، بهانه به دست تلويزيون لاريجاني دادند تا دستور توقيف دسته جمعي مطبوعات در بهار 79 داده شود. برگشته هاي برلين مانند سحابي، مهرانگيز کار، اکبر گنجي، علي افشاري و برخي ديگر زنداني شدند و 18 روزنامه و مجله در يک روز توقيف شد. در دفتر روزنامه توقيف شده عصرآزادگان در کوچه خليلي خيابان جردن، اما، هنوز تعدادي از کارکنان مي آمدند و مي رفتند. بلافاصله پس ازتوقيف عصرآزادگان، هفته نامه «جامعه مدني» منتشر شد و پس از آن « دانستنيها» با تغيير رويه به عنوان نشريه سياسي اجتماعي به مدت چهار هفته روي دکه ها رفت. محمد قوچاني و ابراهيم نبوي تقريبا پاي ثابت همه اين نشريات بودند. بالاخره در مرداد سال 1379 ابتدا احمد زيدآبادي، دو روز پس از آن مسعود بهنود، دو روز بعد ابراهيم نبوي و يک روز بعد از نبوي، محمد قوچاني فرداي همان روزي که جايزه بهترين نويسنده سياسي مطبوعات را گرفته بود، دستگير شد و به زندان افتاد. وقتي قوچاني به زندان افتاد، هنوز چند ماهي از ازدواج وي با دختر عمادالدين باقي، نويسنده زنداني ديگر اصلاح طلب نمي گذشت. دستگيري چهار نويسنده، اولين بار بود که اتفاق مي افتاد، قوه قضائيه تا پيش از اين نويسندگان را به اتهام نوشتن زنداني نکرده بود. زندان محمد قوچاني که به مدت يک ماه در انفرادي و چند روزي در زندان عمومي گذشت، او را به نتيجه اي تازه رساند. قوچاني مي گويد: «بعد ازبيرون‌ آمدنم‌ از زندان، فهميدم‌ كه‌ ديگر نمي‌توانم‌ به‌ آن‌ شيوه‌ كاركنم‌ و بنويسم‌. از طرف‌ ديگر به‌ كار مطبوعاتي‌ هم‌ علاقه مند شده‌ بودم‌. پس‌ احساس‌ كردم‌ كه‌ اين‌ كار را بايد به‌ يك‌ شيوه‌اي‌ ادامه‌ دهم‌ و شكل‌ كاري‌ كه‌ انتخاب‌ كردم‌ سردبيري‌ بود.» قوچاني پس از زندان به سوي ايجاد نشريه حرفه اي و غير سياسي رفت و اين کار را جدي گرفت.

ويژه نامه هاي همشهري

محمد عطريانفر که آن روزها مدير مسوول نشريه همشهري بود، از محمد قوچاني که تازه از زندان آزاد شده بود، خواست تا نشرياتي به عنوان ضميمه روزنامه همشهري توليد کند. ساختماني در خيابان جردن به اين کار اختصاص داده شد و گروهي از نويسندگاني که تجربه کار در نشريات توقيف شده اصلاح طلب را داشتند، گردآمدند. همشهري تهران، اولين ضميمه بود که در مورد مسائل شهري منتشر شده بود. مدتي بعد «همشهري‌ ماه‌» را منتشر کرد که اين نشريه نيز پس از يك‌ سال‌ انتشار متوقف‌ شد. قوچاني مي گويد: "درسال‌ 81 كه‌ به‌ اين‌نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ مي‌توانم‌ كار روزانه‌ بكنم‌." اين موضوع تقريبا همزمان شد با افتادن روزنامه همشهري به دست شهردار جديد و تصفيه قوچاني و عطريانفر از اين نشريه. اين گروه تصميم گرفتند نشريه ديگري منتشر کنند. نشريه اي به عنوان « شرق» که قرار بود يک نشريه غيرسياسي باشد.

از شرق طلوع کرد

روزنامه شرق تقريبا بسرعت جاي خودش را در فضاي خالي از مطبوعات آن روزها باز کرد. شرق به قول قوچاني "‌با وجود آنكه‌ از هر گونه‌ تفكري‌ استفاده‌ مي‌كرد اما گرايشش‌ليبرال‌ مذهبي‌ يا ميانه‌ مدرن‌ بود‌ و ارتباطي‌ باهيچ‌ گروهي‌نداشت." البته بخاطر وجود يک چهره نزديک به هاشمي رفسنجاني به نام «محمد عطريانفر» شرق نيز متهم به ارتباط با کارگزاران شد. اما بيش از هر چيز اين روزنامه يک روزنامه حرفه اي و اصلاح طلب بود. قوچاني در مورد سياستش در روزنامه شرق گفته است: "به‌ نظر من‌ افشاگري‌ وظيفه‌ روزنامه‌ نگاري‌ نيست‌ بلكه‌روزنامه‌ و ظيفه‌اش‌ خبر رساني‌ و در نهايت‌ تحليل‌ است‌. روزنامه‌هاي‌ افشاگر در تمام‌ دنيا روزنامه‌هاي‌ زرد هستند. در همه اين سالها ما روزنامه هاي افشاگري داشتيم که همه شان نابود شدند، اما روزنامه حرفه اي که خبررساني کند و در نهايت تحليل کند نداشتيم." مصاحبه محمد قوچاني با بابک مهديزاده از نشريه «گيلان امروز» يکي از معدود مصاحبه هاي قوچاني به عنوان مصاحبه شونده است. اين مصاحبه قبل از توقيف روزنامه شرق منتشر شده بود و قوچاني در آن گفته بود: "ادعا مي‌كنم‌ كه‌ اگر روزنامه‌ شرق‌تا ده‌ سال‌ ديگر توقيف‌ نشود و من‌ سردبير هم‌ هواي‌ وكيل‌شدن‌ به‌ سرم‌ نزند روزنامه‌ شرق‌ مي‌تواند در راه‌ روزنامه‌ نگاري‌استاندارد بين‌ المللي‌ قدم‌ بر دارد. روزنامه‌نگاري‌ بر خلاف‌ مثلامعماري‌ كار سختي‌ نيست‌ بلكه‌ سهل‌ است‌ و با عشق‌ و كمي‌ممارست‌ مي‌توان‌ به‌ سطحي‌ رسيد كه‌ كريستين‌ امانپور به‌ آنجارسيده‌." حالا از زمان آن مصاحبه چند سالي گذشته است، روزنامه شرق نه ده سال، بلکه سه سال پس از اين مصاحبه توقيف شد و دو روز محمد قوچاني همراه با کرباسچي و عطريانفر روزنامه «هم ميهن» را منتشر کردند. روزنامه شرق نيز از امروز منتشر شده است، اما نام محمد قوچاني بر پيشاني اين روزنامه نيست.

محمد قوچاني پس از احمدي نژاد

شايد آخرين مقالاتي که از محمد قوچاني در آخرين روزهاي خاتمي و پيش از انتخاب احمدي نژاد منتشر شده بود، نشان مي داد که قوچاني ديگر تنها يک روزنامه نگار نيست، بلکه تحليل گري است که مي تواند برخلاف آرمانها و آرزوهايش روزهاي سخت را پيش بيني کند، اشتباهات بزرگ را ببيند و خودش را براي انتظاري طولاني آماده کند. پس از احمدي نژاد، شرق به دليل چاپ يا کاريکاتور که فقط مي توانست براي يک بهانه از آن استفاده شود، توقيف شد. قوچاني نيز مدتي ساکت ماند تا در انتخابات شوراها و مجلس خبرگان( آذر 1385) که مسوول خبرنامه ستاد انتخاباتي اصلاح طلبان شد. او زماني جواد لاريجاني را در مقاله اي در تابستان 79 غايب بزرگ صحنه سياست ايران خوانده بود. به نظر مي رسد که غيبت محمد قوچاني غايب بزرگ مطبوعات دوران احمدي نژاد، از چند روز پيش پايان يافته است. بايد ببينيم که آيا محمد قوچاني موفق خواهد شد پس از آن جنبش ملي و اين همه سادات و اين موجود مبارک، الاهرام ايراني اش را منتشر کند؟

کتابهاي محمد قوچاني :

بازي بزرگان، انتشارات جامعه ايرانيان، بهار 1378
دو گام به پيش، يک گام به پس، انتشارات جامعه ايرانيان، بهار 1379
پدرخوانده و چپ هاي جوان، نشرني، 1379
يقه سفيدها، جامعه شناسي نهادهاي مدني ايران، 1379
دين دولتي، دولت ديني، گفتگو با سياستمداران و روشنفکران، 1379
برادر بزرگتر مرده است، جنبش اصلاحات در حال احتضار، نقش و نگار، 1381
جمهوري مقدس، نقش و نگار، 1381
فيلسوف ها و شومن ها، نشر سرائي، بهار 1383
دولت مستعجل

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:15  توسط تحریریه مجله کارنامه  | 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 16:25  توسط تحریریه مجله کارنامه  | 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 16:22  توسط تحریریه مجله کارنامه  | 

        ژوزه ساراماگو در سال 1922 در نزديكي ليسبون پرتغال به دنيا آمد . در 1947 اولين رمان خود را با نام " كشور گناه " منتشر ساخت اما اين كتاب او را مشهور نساخته و استعدادهايش را نمايان نكرد . ساراماگو در 1982 بالاخره توانست با انتشار رمان " بالتازار و بليوندا " به شهرت برسد و طرفداران بيشتري براي خود جمع كند . در سال 1992 او كتابي را با نام " انجيل به روايت عيسي مسيح " نوشت كه اخم ها و لبخند هاي زيادي را متوجه ساراماگو ساخت تا جايي كه وزير كشور وقت پرتغال آن را كتابي خواند كه به كاتوليك هاي پرتغال توهيني بزرگ كرده و نام ژوزه را از فهرست نامزدهاي جايزه ي ادبي اروپا حذف كرد . ساراماگو نيز در اعتراض به اين عمل با همسر اسپانيايي خويش پرتغال را ترك كرد و به لانساروت ، يكي از جزاير آتشفشاني جزاير قناري ، مهاجرت كرد . در آنجا كوري (Blindness ) را نوشت و توانست با آن جايزه ي نوبل ادبيات سال 1998 را از فرهنگستان سوئد كسب كند .

كوري : كوري رماني است آزار دهنده و وحشتناك . داستان اين رمان درباره ي كوري اي مسري است كه به نحوي فراگير و سريع سرتاسر دنيا را مي گيرد و بي هيچ دليل خاصي بروز مي كند . اين كوري با تمام كوري هاي دنيا فرق دارد ، اين كوري بيمار را در سياهي گم نمي كند بلكه جلو چشمانش سفيدي اي را قرار مي دهد كه راه گريزي از آن نيست . انگار كه كورها با چشمان باز در دريايي از شير شنا مي كنند *. در اين بين فقط يك زن است كه بينا باقي مي ماند و شاهد تمام آن چيزي است كه بر سر مردم كور مي آيد .

ساراماگو در كوري براي شخصيت هاي خود اسم خاصي را برنگزيده است . براي مثال كسي كه او كور شده در طول داستان با نام « مرد كور اولي » شناخته مي شود . چشم پزشكي كه نابينا است تا پايان « چشم پزشك » خوانده مي شود و تنها شخصيت بيناي داستان « همسر چشم پزشك » را با خود يدك مي كشد . نويسنده در كتاب جز نقطه و كاما تز علامت سجاوندي ديگري استفاده نكرده ( لابد او هم مثل شاملو عقيده دارد متن بايد خودش معني را برساند نه با كمك علامت ) و اين قاعده را حتي موقع نوشتن ديالوگ ها هو رعايت كرده و تنها نشانه اي كه ممكن است به خواننده جهت تشخيص گوينده كمك كند كاماي بين ديالوگ هاست . البته اين شايد عيب به شمار برود اما باعث مي شود خواننده تمام حواس خود را جمع كند و بعد به سراغ كتاب برود . به علاوه همه ي اين ها در برابر كشش فوق العاده زياد كتاب ناچيزند .

كوري يك رمان تمثيلي چند لايه است . گاه تمثيل ها آنچنان واضح اند كه هر كسي متوجه مي شود و گاه آنقدر پيچيده كه بايد چند بار خواند و چند دقيقه فكر كرد تا فهميد . تمثيل ها به هيچ وجه كم نيستند و هر چند فصل پنجره اي جديد براي خواننده مي گشايد در حالي كه حضور مستمر بعضي از اين تمثيل ها در كل كتاب حس مي شود . براي مثال مردم داخل آسايشگاه نماد نسل بشر هستند . در ابتدا كه دزد ماشين كور اولي ، پسرك لوچ ، چشم پزشك و همسرش ، مرد كور اولي و دختر عينكي در قرنطينه به سر مي برند نشانه ي ابتداي نسل بشر است . در ابتدا نيز انسان همواره ابعاد خوب و بد داشته كه بعضي از اينان تا دنيا هست همراه انسان مي ماند و بعضي با توجه به زمان تغيير مي كند . در ابتداي زندگي بشر يا بهتر بگوييم قرنطينه شدن دزد در فكر دزدي و ارضاي نياز هاي جنسي خود است ، دختر به پسرك لوچ مهر مي ورزد و هيچيك نسبت به هم شناخت زيادي ندارند ولي هر چه باشد تفاوت هاي فاحشي نيز بينشان حس نمي شود . اما همواره با ازدياد قرنطينه شدگان و ازدياد نسل بشر ظلم هايي كه مي كنند ، اعمالي كه انجام مي دهند و احسان هايي كه مي ورزند تغيير مي كند ، راه هاي اين كار ها هم همينطور . براي مثال آن گروهي كه غذا ها را مي فروشند از اسلحه استفاده مي كنند كه وسيله اي جديد براي ظلم راندن است . همسر چشم پزشك كه در ابتدا لطفش از حد كمك اندكي فراتر نمي رفت حاضر است خود را به خطر افكند تا آبي را براي شستن جسدي فراهم آورد تا آن زن را به خوبي به خاك بسپارد . همانطور كه اشاره شد بعضي از اميال و عادات هميشه با نسل بشر مي مانند و يكي از آن ها غريزه ي جنسي است كه تا پايان كتاب نيز همواره با شخصيت هاي ريز و درشت مي ماند و گاه آشكار و گاه پنهان مي شود .

مدرنيته بعد بعدي است . در طول رمان رشد سريع مدرنيته و تاثيرات آن بر انسان را مشاهده مي كنيم . در اوايل داستان كه شخصيت هاي اصلي تازه وارد آسايشگاه شده اند براي رفع و رجوع امور خود از بدوي ترين وسايل استفاده مي كنند ، براي مثال براي به خاك سپردن مردگان فقط از بيل بهره مي جويند . كمي بعد وسايل آنان به سرعت رو به پيشرفت مي گذارد .ماشين تحريري در دست « حسابدار » ديده مي شود ، راديويي به دستشان مي رسد ، اسلحه اي وارد آسايشگاه مي شود ، كمي بعد هم كه از آسايشگاه بيرون مي روند ماشين به چشم مي خورد . اين مدرنيته فقط شامل وسايل و ابزار نيست بلكه تاثيري شگرف تر نيز بر روي كاراكتر ها دارد . در ابتدا اگر در جمعيت كم كسي مي مرد همه تلاش مي كردند او را با احترام به خاك بسپارند اما حالا ، در اين دنياي بزرگ اگر لاشه ي كسي را حيوانات بدرند باز هم كسي ككش نمي گزد .

نكته ي بسيار قابل ملاحظه ي بعدي چند گانه بودن شخصيت ها ، اشياء  و گاهي مكان هاست .  نمونه ي بارز اين دوگانگي همسر چشم پزشك است ، او گاهي حالتي خداگونه مي يابد ، اعمال همه را مي بيند ، كارهاي خوبشان را فراموش نمي كند و كارهاي بدشان را ( اگر به كسي آسيب نرسانده باشد ) فراموش مي كند ، كارهاي ناپسند را نيز بدون مجازات باقي نمي گذارد** ، همچنين از حق خود مي گذرد . از سويي ديگر گاه تا حد انساني بدون اعتماد به نفس نزول مي كند و گاه فقط به فكر خود و همسرش است . يكي از اشيايي كه تا حدّي دچار اين دوگانگي مي شود قيچي است ، در جايي همسر چشم پزشك با خود مي گويد كه مي تواند با اين قيچي صورت همسر خود را اصلاح كند و زيباتر نمايد اما در نهايت با قيچي شخصي را به قتل مي رساند ، چيزي كه مي توانست عامل زيبايي شود منجر به قتل مي شود . دختر عينكي كه يك پتياره ي بي بند و بار است در پايان فقط به فكر پدر و مادرش ، معشوق اش و پسر بچه ي لوچ است و زندگي اش را صرف خانواده مي داند . سگ اشك ليس گاهي غمخوار بيزبان و مهربان همسر چشم پزشك مي شود و گاه حالتي تهاجمي به خود مي گيرد . باغچه ي پيرزن همسايه ي دختر عينكي ، كه روزي غذاي پيرزن را مي داده روزي جايگاه ابدي او مي شود . اين به جمله ي « همه از خاكيم و به خاك بازمي گرديم » نزديك نيست ؟

در كتاب گاهي چيزهايي هستند كه نمادي از چيزي بسيار عظيم تر هستند . مامورين و گروهبان در جايگاه فرشتگان رحمت و عذاب قرار دارند ، در جايي كه مرد كوري گم مي شود يكي از سربازها قصد دارد او را به سوي مرگ بكشاند اما گروهبان او را به سوي زندگي رهنمون مي شود . خود آسايشگاه نيز نماد كامل و بي نقصي از دنياست . دليلش هم همان پيغامي است كه هر روزه ، سر ساعت مشخصي پخش مي شود : « در صورت هر اتفاقي هيچ كمكي از خارج نمي رسد . اگر آتش به قسمت هايي از ساختمان سرايت كند نيروي آتشنشاني وارد عمل نخواهد شد . » انگار كه ساراماگو مي خواهد بگويد هر كاري مي خواهيم بكنيم ، ولي نتيجه اش به پاي خودمان خواهد بود ، حتي اگر دنيايمان را با دستان خود به آتش بكشيم « هيچ كمكي از خارج نمي رسد  » . يكي ديگر از نماد ها صحنه ي كليساست . آنجا كه همسر چشم پزشك مي بيند كه روي چشم تمام مجسمه ها نوار سفيد و روي چشم تمام نقاشي هايي كه از قديسين موجود است رنگ سفيد زده اند . معنايش آن است كه قديسين هم همچو تمام انسان ها ، آدم بوده اند و شرايط براي همه يكسان است .

نويسنده در كوري سعي دارد جبر و سرنوشت را در يك كفه ي ترازو قرار دهد و اختيار را در كفه اي ديگر و تعادل ميان اين دو را حفظ كند . اين كوري و عواقب آن جبر است و به راحتي طرفي از ترازوي فرضي ما را بسيار سنگين مي كند و اين انسان ها هستند كه بايد با اعمال خود و اراده و اميدي كه دارند طرف ديگر را پر كنند . و در پايان اين اختيار است كه بر جبر پيروز مي گردد و اميد است كه بر نا اميدي غلبه مي كند . در واقع كوري علاوه بر تمام چيزهايي كه دارد در ستايش اميد نيز بر آمده است .

و اما در پايان ، كوري . كوري در كتاب نماد تمام صفات و حالات بدي است كه بر انسان چيره مي شود . از كوري هنگام عصبانيت گرفته تا اطاعت كوركورانه ، دروغ ، تعصب و هر دلمشغولي اي كه قدرت تفكر ما را درباره ي آن موضوع مختل كند . در اينكه رنگ سفيد براي اين كوري انتخاب شده نيز بسيار نكته ظريفي است و آن اين است كه آنچه ما را دچار كوري مي كند ، خواه مي خواهد تعصب يا خشم باشد يا هر چيز ديگر آنقدر خوب و در نهايت سپيدي براي ما جلوه مي كند كه به خود اجازه نمي دهيم درباره اش فكر كنيم و همين عدم تفكر است كه باعث به وجود آمدن عواقبي مي شود كه در كتاب ذكر شده است . براي مثال اين شهوت پرستي دختر عينكي است كه باعث كوري او مي شود و در پايان ، هنگامي كه اين را كنار مي گذارد بينايي خود را دوباره باز مي يابد .

اميدوارم نوشته ي كم ارزش مرا كه درباره ي كتاب ارزشمند « كوري » بود پسنديده باشيد .

در ضمن اگر كتاب را نخوانده ايد هرچه سريعتر بخوانيد

نشر مركر

نويسنده : ژوزه ساراماگو

ترجمه : مهدي غبرايي

نوبت چاپ : يازدهم

قيمت : 4600 تومان

پي نوشت : سال 2008 فيلمي كه از روي اين كتاب اقتباس شده و در حال ساخته شدن است اكران مي شود . منتظر باشيد .

                              

                             

               ساراماگو حین دریافت جایزه ی نوبل ادبیات در ۱۹۹۸

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 23:59  توسط کژوان  |